شاه سیاه

.روزنوشت های یک کنکوری.

خوشبختی

صدا می آمد 

صدای آمدن میهمان

صدای بچه های کوچک

همبازی های قدیمی 

آب حوض تمیز بود و چند ماهی کوچک قرمز در آن شادمان بودند 

آن زمانی که کاسه ها آبی بود

کوزه ها سبز بود

در کف حیاط خانه چیزی جز یک بازی لی لی ریخته نشده بود

خوشبختی همان جا بود...

همان لحظه 

که سنگ من به خانه هدف می افتاد 

بعد از آن لحظه دیگر هیچ چیز خوب نبود

شب شده بود

همه رفته بودند 

همه خسته بودند 

خوشبختی همان جا بود که به جای دوربین عکاسی ، چشم هایمان کار میکرد...

به جای تقلب نوشتن روی کاغذ ، مغزمان کار میکرد

به جای تایپ کردن و چت کردن ، دهانمان کار میکرد

آری .. خوشبختی همان لحظه ها بودند 

که رفتند .. که تمام شدند .. 


امضا.شاه سیاه

۲
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
این همه دیوار .. این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه میخواهند ؟؟...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان