شاه سیاه

.روزنوشت های یک کنکوری.

مات میکرد و حواسش نبود !

با ضعیف ها مسابقه میداد و به خیال خودش همیشه برنده بود 

میخندید و از دنیای کوچک و بی آزاری که داشت لذت میبرد 

کسی هم کاری به کارش نداشت

کمی که پایش را از گلیمش بلند تر کرد

کمی که خواست دنیایش را بزرگتر کند 

خام بود و بی تجربه

آمد و با من در افتاد :))

با قهرمان شطرنج ! 

مات میکرد و حواسش نبود این بازی با هر بازی دیگری فرق دارد

نمیدانست من عادت دارم فقط با شاه سیاه و دو فیل بجنگم ! 

نمیدانست من مهره های بیشتر را در آخر بازی رو میکنم

توقع داشت برنده باشد ولی حواسش نبود 

حریفش کیست...


#این_بازی_هم_تموم_شد_کوچولو :)

۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
این همه دیوار .. این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه میخواهند ؟؟...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان