شاه سیاه

.روزنوشت های یک کنکوری.

بانو

من مجنونم

مجنون خنده هایت

سرخی خجالت گونه ، گونه هایت

قدم برداشتن های بااحتیاطت

وجود پر از طوفانت که پشت یک نگاه گرم آرام شده

من مجنونم .. مجنون هوای تو .. عطر تو .. 

بانو

تو افسانه ایی .. 

همان بانوی مشکی پوش میدان تخیل هایم

وعده آمدنت برای خیلی زودتر از اینها بود .. نه ؟

بانو .. خبر داده بودم از مردن لبخند ها .. 

اما تو هر بار بیشتر و صمیمی تر لبخند زدی 

زنده کردی گل های رز آبی اطراف را 

بانو...

از وقتی که دیگر به خوابم نیامدی دلم برایت تنگ شد 

هر شب بیشتر 

هر روز شدیدتر

هر روز بیشتر پوچ شدم

این تو بودی که آرایش ذهن من را با آرایش ملایم صورتت نگه داشته بودی

خبر آمد بانو...

خبر رسیدنت

با وسواس زیادی مشکی پوشیدم ... این بار مشکی تر 

و به ملاقاتت آمدم .. 

لبخند هایت هنوز گرم بود ! 

بانو

تو سمی هستی که من از تو مسمومم

تو سرطانی هستی که دردش منم ! 

تو 

تو هر رنگی باشی

همرنگ تو ام

همانقدر سیاه .. همانقدر با اباهت

بانو

خوش آمدی :)


#بی_مخاطب

۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
این همه دیوار .. این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه میخواهند ؟؟...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان