شاه سیاه

.روزنوشت های یک کنکوری.

(اینجا بی تو)

قلب عزیز .. لطفا بیا رو راست باشیم

از وقتی که رفته

چند دقیقه منظم کار کرده ایی ؟؟ 

مغز عزیز تو چند بار توانسته ایی به قولی که دادی عمل کنی ؟ 

به اینکه فراموشش کنی .. فکرش را نکنی ؟؟

دستان عزیزم ! شما دیگر چرا فقط از او مینویسید ؟ 

همه چیز طبق برنامه باید خوب باشد

پس چرا اینگونه است ؟ 

چرا اینجا یک پسر همیشه بی او غمگین است ؟؟ 

کسی میفهممد ؟؟ کسی درک میکند ؟؟ 

فکر نمیکنم .. 

کسی درک نمیکند نشان ما را 

نشان خنده های مرده را ! 

کسی نمیداند پشت این خنده ها چه چیزی مرده

من از این زندگی رضایت ندارم

از ته دلم راضی نیستم

نه من به کم قانع نیستم ... 

این چیزی که من میبینم نصف چیزی هم نیست که میخواستم

میگویند ناشکری نکن .. مگر من بدهکارم ؟؟ مگر این انتخاب من بوده ؟؟

ناشکری یعنی به کم قانع باشم ؟ همین را هم خیلی ها ندارند !! .. 

اصلا میدانی .. همان آنها مقصرند .. اگر داشتند من هم داشتم حتما ...  ! 

من بنشینم و شب و روز بیدار و گریه و رد ناخن هایم روی دیوار را تماشا کنم

و بگویند غصه نخور .. درست میشود .. ! 

تهش هیچی نیست ... من میدانم .. میدانم هر چقدر به این و آن برسم باز سراب است 

این هدف .. این عشق .. این آینده .. سرابی بیش نیست 

پس چرا با اینکه میدانم باز میدوم ؟؟ باز برایش له له میزنم .. .

چرا اینگونه اس ؟ چرا روزهایم در محلول ناراحتی خلوص صد در صد حل شده ؟؟

راه چاره چیست ؟ 

در بیداری بخوابم و به اینها فکر کنم

میدانم .. دیوانه بودن من تهش آشکار میشود .. 

من دیوانه میشوم .. به تنم از آن لباس های آبی که آستین هایش را در پشتم گره میزنند میپوشانند ..

می افتم در یک اتاق سه در چهار ...

که هر چهار ساعت یک بار از آن آمپول های قرمز رنگ به من تزریق کنند

هوا سرد باشد

این ته زندگی من است ؟؟؟

نمیخواهمش .. معلوم است که نه .. نمیخواهم .. 

میگویند بخواهی میرسی ... ههه .. این مزخرف ترین جمله در این دنیا بوده که شنیده ام 

دلم پر شده از این همه خواستن اما نرسیدن

کاش به همین سادگی بود .. 

میخواستیم و میشد

میخواستیم و میرسیدیم

کاش دنیایم اندازه دنیای بچگی هایم کوچک میشد 

دست به سینه .. پشت نیمکت .. مدادم تراش شده .. موهایم کوتاه شده .. لباس هایم تمیز 

اسمم جزو خوبان نوشته شده در تخته سیاهی که سبز بود .. 

کاش تنها دغدغه ام دوباره میشد نوشتن مشق شبی که زیاد بود 

کاش دوباره باران که می آمد میشد هیچ حسی نداشت .. 

یک لحظه بایست..

دکترم مرا ممنوع کرده از این نوشتن ها .. 

میدانم خوب میدانم .. یادم نرفته ..

اما 

همه چی برخلاف چیزی است که میخواهم .. 

هر لحظه .. هر ثانیه .. دور تر میشوم ..

از چیزی که میخواهم

خدایا

اخ...خدایا..

تو میدانی .. 

تو میدانی چقدر دلواپس نرسیدن هایم .. 

نکند این بار مثل همیشه نرسم .. نکند این بار هم نوبت شاد بودن من نرسد 

نکند ... 

نکند این بار هم معجزه ایی رخ ندهد ... 

خدایا .. 

تو کاری کن .. تو اتفاقی رخ بده 

بگو که هستی .. بگو .. 

بگو من به چی دل بسته ام .. بگو توکلم بی مورد نبوده

خدایا..

خدایا . 

تمام واژه هایم در تو خلاصه میشود 

چون میدانم 

هر کس نباشد تو هستی 

هر چیزی بد باشد تو خوب هستی 

هر کار بدی که بکنم تو باز هم خوب هستی با من 

خدای من مهربان است مگرنه ؟؟ مثل همیشه 

نمیشود که .. نمیشود که مهربان نباشی ... نمیشود که اینقدر تنها باشم !!

نمیشود که اینقدر بی کس باشم .. هر کس نباشد تو هستی ...

..باز هم شروع کردم به چرت و پرت گفتن ...

باید پاک کنم ... مثل هزارمین باری که نوشتم و پاک کردم .. 

باید ننویسم که از قلب تمام آدم ها دفع شده ام

ننویسم از ریه همه عطسه شده ام 

باید ننویسم .. توموری بوده ام که از مرکز زمین برداشته شده ام 

باید

برای یک بار هم که شده 

انکار کنم 

بد شده ام :(


شاه سیاه

۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
این همه دیوار .. این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه میخواهند ؟؟...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان