شاه سیاه

.روزنوشت های یک کنکوری.

قصه گرگ شدن

روزی انسانی پیش گرگی رفت و گفت به من یاد بده یک گرگ باشم..

گرگ او را برد سمت صخره ایی .. گفت بپر .. 

انسان گفت ای گرگ ! من اگر بپرم پایین نیست و نابود میشوم ! میمیرم که .. 

گرگ گفت نترس برو من هوایت را دارم .. میگیرمت .. 

انسان پرید 

گرگ هم مشغول تماشایش شد 

وقتی افتاد به ته دره 

وقتی نفس های آخرش را میکشید

گرگ به سراغش رفت 

انسان گفت ای گرگ .. چه شد پس ! گفتی مرا میگیری که ...

گرگ گفت این درس اول بود ! به هیچکس اعتماد نکن :)


+به هیچکس اعتماد نکن .. هیچ چیز از هیچکس بعید نیست ....


امضا.شاه سیاه

۲
۰۳ بهمن ۱۹:۵۲ سپهر صادقی
براوو :)

:))

خیلی خیلی قشنگ بود:)

مرسی مرسی ! قابل نداشت :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
این همه دیوار .. این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه میخواهند ؟؟...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان